مهاجرت به کانادا

حرکت اتباع کشوری به کشور دیگر با هدف سکونت مجدد یکی از ارکان تاریخ کانادا را تشکیل می‌دهد. تاریخ مهاجرت به کانادا یکی از عوامل رشد جمعیتی منظم نیست، بلکه انگیزه‌ی توسعه‌ی اقتصادی کانادا و آینه‌ی رویکردها و ارزش‌های این کشور است. این پدیده معمولاً از نظر اقتصادی، خود-خدمت و از نظر قومی و نژادی، جانبدارانه بوده است.

مهاجرت به فرانسه جدید

در قرن 17م و اکثر سال‌های قرن 18ام، دولت‌های استعماری اروپا متهم به نظارت بر آنچه بودند که به کانادا تبدیل شد و مهاجرت را در اولویت سیاست‌های خود قرار نداده بودند. در ابتدا به نظر می‌رسید که حکومت‌های فرانسه و بریتانیا آمادگی لازم برای سرمایه گذاری پول‌های کلان یا انرژی ضروری برای تشویق سکونت را ندارند. همچنین مهاجرت به سرزمین جدید از محبوبیت زیادی در بین ساکنین فرانسه و بریتانیا برخوردار نبود. در واقع ماجراجویان، کاشفان و به ویژه تجاری که در جهت تهیه‌ی منافع بریتانیا و فرانسه فعالیت می‌کردند، از دخالت ساکنان در تجارت‌های سودآور هراس داشتند.

به هر حال، سرانجام سیاست تغییر کرد و مسئولین استعماری به دقت و به تدریج مردم را برای سکونت در کانادا تشویق کردند. آن‌ها امیدوار بودند که ساکنین حق حاکمیت مدعیون سرزمین استعماری را تضمین کنند، عاملی برای گرویدن مردم بومی منطقه به آیین مسیحیت شوند و منابع طبیعی را معمولاً به نیابت سرمایه گذاران اروپایی به کار گیرند. به همین دلیل، فرآیند سکونت، به تدریج و البته به سختی، رشد کرد. در زمان فتح منطقه توسط بریتانیایی‌ها (60-1759)، جمعیت فرانسه جدید حدود 65000 نفر بود. در نوا اسکوتا جامعه‌d مهاجرین اسکاتلندی به ساکنین آلمانی و سویسی پیوستند و در اواخر دهه 1700 ساکنین ایرلندی جمعیت نیو فاوندلند را تقویت کردند.

هرچند که پیروزی بریتانیا نقطه‌ی ‌پایانی بر مهاجرت از فرانسه بود، اما مهاجران انگلیسی زبان را وادار به مهاجرت به این کشور نکرد. به غیر از تعداد انگشت شماری از مسئولین، پرسنل نظامی و تجار بریتانیایی، که در جهت پر کردن خلاء ناشی از خروج همتایان فرانسوی خود آمده بودند، به نظر می‌رسید که تعداد اندکی از انگلیسی زبانان به مهاجرت به کانادا علاقه نشان می‌دهند. در واقع استقبال مسئولین جدید بریتانیایی از ساکنین مورد تردید بود، چون هجوم پروتستان‌های انگلیسی زبان به مناطق کاتولیک نشین فرانسوی زبان اداره‌ی مستعمره‌ی جدید را به امری دشوار و پیچیده تبدیل می‌کرد. اکثر مهاجران بریتانیایی به مهاجرت به مناطق دارای آب و هوای بهتر و سازمان‌های اجتماعی آشناتر بریتانیا در مستعمره‌های جنوب گرایش داشتند.

مهاجرت وفاداران

دیری نپایید که بسیاری از سران بریتانیایی جدید کبک در مورد پذیرش هزاران تن از انگلیسی زبانانی که غالباً پروتستان‌های تبعیدی انقلاب آمریکا بودند، تحت فشار قرار گرفتند. اکثر آن‌ها پناهندگان سیاسی بودند که به نام وفاداران سلطنت متحد شناخته می‌شدند. بسیاری از آنان تحت فشار مجبور به مهاجرت به سوی شمال شدند، چون نمی‌خواستند شهروندیِ جمهوری آمریکایِ جدید را بپذیرند یا می‌ترسیدند که به خاطر حمایت آشکار از بریتانیا با مجازات روبرو شوند. برای این وفاداران، که سرانجام هسته‌ی اصلی الیگارشی حاکم مستعمره‌ی بریتانیا را تشکیل دادند، کانادا سرزمین انتخاب دوم بود. همین وضعیت در مورد مهاجران بی‌شمار سال‌ها بعد هم، که به دلیل عدم علاقه به ماندن در خانه و محدودیت ورود به مکان‌های دیگر، از جمله ایالات متحده، به کانادا روی آوردند، صادق بود.

مهاجرت وفاداران تحت کنترل و با کمک‌های دولتی انجام شد، اما مسئولین سلطنتی و پرسنل نظامی برای ساکنین جدید تدارکات خاصی دیده بودند و توزیع آن‌ها در سراسر کشور را سازمان‌دهی کردند. هرچند که ساکنین متحمل سختی‌های فراوانی شدند، اما قطعاً دخالت مأموران حکومتی، عملی که بارها در کانادا تکرار شد، مقداری از رنج‌های آن‌ها کاست.

در اواسط قرن نوزدهم، مستعمره‌ها –به ویژه غرب کانادا– مجدداً دچار الگوی بسیار آهسته و نامنظم رشد اقتصادی شدند. اما تشویق‌های رسمی مهاجرت از انگلیس، اسکاتلند و حتی ایالات متحده به تدریج موجب پر شدن زمین‌های کشاورزی بهتر مستعمره و نیز تقویت شهرهای تجاری یا مدیریتی جدید شد. مهاجران جدید عموماً شباهت زیادی با جامعه ایجاد شده داشتند. اما قحطی بزرگ سیب زمینی در ایرلند و (تا اندازه‌ی کمتری) زنجیره‌ای از شورش‌های بی نتیجه‌ی اروپایی (سال 1848)، موج‌های مهاجرتی جدیدی در آمریکای شمالی به راه انداخت.

ساکنین ایرلند جمعیت کثیری از ده‌ها هزار مهاجر را تشکیل می‌دانند؛ آن‌ها با ورود به کانادا مقدمات تغییرات اجتماعی و اقتصادی فراوانی را فراهم آوردند. ایرلندی‌ها از جهات بسیاری اولین موج عظیم مهاجران خارجی کانادا را تشکیل دادند. هرچند که ایرلندی‌ها عموماً به زبان انگلیسی صحبت می‌کردند، اما ارزش‌های اجتماعی، فرهنگی یا مذهبی اکثریت را بر نتابیدند. به نظر می‌رسید که ورود کاتولیک‌های رومی به سرزمین پروتستان‌ها و وفاداری آن‌ها نسبت به سلطنت، در زمانی که وفاداری کامل برای کسب اطمینان از مقابه با تهدید جمهوری خواهان آمریکا ضروری بود، مورد تردید قرار داشت. به علاوه، پس از آن که اجاره‌ی مزرعه و طبیعت ناپایدار کانادا کشاورزی را با فقر و وابستگی مترادف گردانید، برخی از ایرلندی‌ها علاقه‌ای به زندگی کشاورزی نشان ندادند.

به همین دلیل، به سرعت محلات و بخش‌های ایرلندی نشین در شهرها و شهرک‌های بزرگ‌تر کانادا ایجاد شدند. اکثریت انگلو پروتستان به ارزیابی مشارکت ایرلندی‌ها در امور اقتصادی و کمبودهای آن‌ها از نظر اجتماعی، مذهبی و نژادی سرگرم شدند. از سوی دیگر، بسیاری از ایرلندی‌ها یک نیروی کار آماده ایجاد کردند که قادر به پر کردن نیازهای استخدام فصلی سیستم کانال توسعه یافته‌ی جدید، صنعت چوب و شبکه‌ی راه آهن در حال ساخت بود. همچنین، ایرلندی‌ها به دلیل درآمد کم، مذهب کاتولیک، جدایی فصلی از خانواده و تفاوت‌های سبک زندگی به عنوان یک گروه اقلیت برجسته شناخته می‌شدند. آن‌ها طبقه‌ی کارگری محلات را تشکیل می‌دادند و کم کم هراس اکثریت متورم نسبت به خرابکاری‌های اجتماعی از بین رفت.

به مدت چند سال ایرلندی‌ها اساس نیروی کار طبقه‌‌ی کارگری را که برای پیشرفت آهسته‌ی روابط، تجارت و صنعت لازم بود، پدید می‌آورند. اما آن‌ها به عنوان بخش حاشیه‌ای باقی ماندند و به جزئی اصلی از جریان زندگی اقتصادی و اجتماعی آمریکای شمالی (که مبتنی بر فعالیت‌های تجاری و کشاورزی بود) تبدیل نشدند. معمولاً توسعه‌های تدریجی حوزه‌های تجارت و صنعت به بخش کشاورزی خدمت می‌کرد، در نتیجه کارگران ایرلندی به عنوان قشری بی‌ریشه شناخته شدند، چون کشاورز نبودند.

مهاجرت غربی بزرگ

اگر ریشه‌ها و الزامات کشاورزی را محاسبه کنیم، کانادا در هنگام ناپدید شدن زمین‌های مزروعی از بازار دچار شوک شد. عدم وجود هرگونه بنیان صنعتی بزرگ، نرخ مرگ و میر نسبتاً پایین، نرخ تولد بالای نوزادان و جریان کوچک اما همیشگی مهاجرت از جزایر بریتانیا به این منطقه، پسا کنفدراسیون را با مشکلات ازدیاد جمعیت خاص خود مواجه کرده بود. ایالات متحده، با تمام منابع ظاهراً بی پایان رایگان و زمین‌های حاصلخیز خود هزاران مهاجر جدید و همچنین انگلو کانادایی‌ها را به خود جذب می‌کرد، در حالی که کانادایی‌های فرانسوی به مشاغل کارخانجات انگلیس جدید علاقه داشتند.

در اواخر قرن 19ام، استان‌های فلات آینده‌ی کانادا برای سکونت افتتاح شدند، هرچند که تا هنگام توسعه بازار برای فروش محصولات کشاورزی فلات، شاهد شروع سکونت جدی نبودیم. تقاضای محصولات کشاورزی، به ویژه گندم، با انتخاب دولت ولفرد لوری مصادف بود، که فوراً از طریق مهاجرت‌های دسته جمعی سکونت در غرب را تشویق کرد. کلیفورد سیفتون، وزیر کشور جدید و خشن کانادا یک برنامه‌ی اصلاح شده و گسترده را سازماندهی کرد و هر چند با بی میلی، اما آمادگی لازم برای پذیرش مهاجران کشاورزی مکان‌های غیر از جزایر بریتانیا، اروپای شمالی و ایالات متحده را به وجود آورد. سیفتون اظهار داشت که “یک دهقان تنومند که کتی بافته شده از پوست گوسفند پوشیده، روی خاک به دنیا آمده، ده نسل از پیشینان او هم دهقان بوده‌اند و یک زن چاق و شش بچه دارد، به معنی کیفیت خوب است”.

به هر حال، بدون توجه به این که حرف‌های سیفتون تا چه اندازه تکرار شدند، اما انعکاس صحیحی از سیاست دولت نبودند. از سال 1896 تا دهه‌ی 1930 مردم کانادا، سیاستمداران‌ و مسئولین مهاجرت حاضر به پذیرش دهقانان نشدند. سیاست مهاجرت تنها آبادسازی گسترده فلات‌ها را در بر نمی‌گرفت، بلکه در چارچوب امپراطوری بریتانیا تصویب شده بود، و سیفتون، حکومت کانادا و اکثر کانادایی‌های انگلیسی زبان به آن اعتقاد داشتند.

کانادایی‌های انگلیسی زبان معتقد بودند که شاید تعریف سنتی از مهاجرت ایده آل نیاز به اصلاح دارد، اما نباید تغییرات رادیکالی در آن ایجاد شود. دولت مستعمره، مهاجرانی را که اصالتاً متعلق به جزایر بریتانیا نبودند، به عنوان خارجی تعریف می‌کرد و آمریکای شمالی بی‌شرمانه مهاجران سفید انگلیسی زبان ایالات متحده را از این گروه جدا می‌کرد. هنوز مهاجران ایده آل همان کشاورزان بریتانیایی یا آمریکایی مستقل بودند که در غرب سکونت می‌گزیدند. سیفتون و حکومت شاید تنها شرایط زمان خود را منعکس کرده‌اند، اما سیاست مهاجرت کانادا و نظر عموم به هیچ وجه نژادپرستانه نبود.

سیفتون و مسئولین مهاجرتی آن زمان کانادا با این دیدگاه که تقاضای جهانی برای منابع کانادایی سیری ناپذیر است، برای افزایش مهاجرت از طریق تجارت و منافع راه آهن تحت فشار قرار گرفتند و اضطراب‌های قومی خود را بر ضد جستجوی آتشین مهاجران سازماندهی کردند. آن‌ها مهاجران ایده آل را بر اساس ترجیحات اصالتی فهرست می‌کردند. پس از کشاورزان بریتانیایی و آمریکایی مردم کشورهای فرانسه، بلژیک، هلند، کشورهای اسکاندیناوی، سوئیس، فنلاند، روسیه، اتریش و مجارستان، آلمان، اوکراین و لهستان قرار داشتند. در قسمت پایانی فهرست هم کشورهایی قرار گرفته بودند که به نظر عموم مردم و حکومت شباهت کمتری با کانادایی‌ها داشته و محبوبیت کمتری داشتند (کشورهایی مانند ایتالیا، یونان و سوریه). در قهقرای فهرست نیز نام یهودی‌ها، آسیایی‌ها، مردم روم و سیاه پوستان لیست شده بود.

به هر حال، در مورد مهاجرت فقط اتاوا دارای رأی نیست. قانون آمریکای شمالی در زمینه‌ی مهاجرت به استان‌ها حق رأی را به بریتانیا هم داده است. کبک، تا اندازه‌ای در پاسخ به گسترش کانادای انگلیسی زبان و تا اندازه‌ای هم برای پایان بخشیدن به انتظار جوانان روستایی کبک برای مشاغل کارخانه‌های انگلیس جدید، دپارتمان مهاجرت خود را بنیاد نهاد. بنابراین، با همکاری مسئولین فدرال، مأمورین مهاجرتی به انگلیس جدید فرستاده شدند تا کانادایی‌های فرانسوی را برای بازگشت به خانه و کار روی زمین‌های کشاورزی حاشیه‌ای و تازه تأسیس تشویق کنند. این برنامه، موفقیت اندکی به دست آورد، اما تصمیم قاطع کبک درباره‌‌‌ی اولویت‌های مهاجرتی همچنان به قوت خود باقی ماند.

مهاجران و مراکز شهری

هرچند دولت اقدامات احتیاطی لازم را انجام داد، اما تمام مهاجران خود را با منابع مصرفی یا کشاورزی سرگرم نساختند. بسیاری از مهاجران “خارجی”، غیر انگلیسی زبانان و غیر پروتستان‌ها (مانند ایرلندی‌های گذشته)، زندگی منزوی روستایی را رد کردند و کار کردن در شهرها را ترجیح دادند. به علاوه، بسیاری از این خارجی‌ها فکر می‌کردند که به صورت موقت در کانادا و آمریکای شمالی زندگی خواهند کرد. آن‌ها می‌خواستند در این مدت پول کافی را برای خرید یک قطعه زمین در خانه، تهیه جهیزیه خواهر یا پرداخت قرض‌های خانواده پس انداز ‌کنند و به کشورهای خود باز گردند. به هر حال، بسیار از افرادی که تعریف آمریکای شمالی از موفقیت را پذیرفتند یا به دلیل مشکلات سیاسی قادر به بازگشت نبودند، در کانادا ماندگار شدند، همسر گزیدند و بچه آوردند.

مقدونی‌ها، روس‌ها، فنلاندی‌ها، چینی‌ها و غیره مجبور به ایفای نقشی شدند که علاقه‌ای به آن نداشتند، چون اگر زندگی روستایی را به عنوان هزینه زندگی در کانادا قبول می‌کردند، ممکن بود خصومت‌های کانادایی‌ها بر علیه آن‌ها به حدأقل برسد. اما با حرکت به سوی مونترال، ونیپگ، تورنتو، همیلتون و ونکوور یا سایر مراکز شهری اضطراب‌های قومی و مذهبی قدیمی را تحریک می‌کردند، به همین دلیل با همان تبعیضاتی که بر ضد ایرلندی‌ها اعمال گردید، روبرو شدند. به هر حال، آن‌ها برای تأمین نیاز نیروی کار ارزان یا کارگران ماهری که باید جذب کارخانه‌ها و امور ساختمان سازی می‌شدند، اجازه ورود به کانادا را دریافت کرده بودند.

این گروه آماده پذیرش کارهای فصلی در معادن یا صنعت چوب بودند (که آن‌ها را ناچار می‌کرد تا در دوران تعطیلی به شهرها باز گردند)، اما در نظر بسیاری از کانادایی‌ها حضور ناگهانی مردمان خارجی، جامعه پروتستان کانادا را با تهدید مواجه می‌کرد. البته برخی از کانادایی‌ها از طریق مدارا پاسخ دادند. آن‌ها چنین تشخیص دادند که این خارجیان به این دلیل در کانادا مانده‌اند که نیروی کار و مهارت آن‌ها مورد نیاز است، پس شرایط زندگی آن‌ها موجب پیشرفت خواهد شد و از همه مهم‌تر، شاید فرزندان آن‌ها با گذر زمان و از طریق تحصیل در جامعه ذوب شوند. اما علی رغم نقش اقتصادی حیاتی این مهاجران در مراکز شهری –  ایجاد خطوط تراموای شهری، تأمین نیروی کار کارخانجات نساجی در حال توسعه و حفر سیستم‌های فاضلاب شهری – بسیاری از کانادایی‌ها خواستار اجرای سیاست‌های مهاجرتی سخت‌گیرانه و ایجاد محدودیت در پذیرش برخی از اقوام و نژادها بودند.

مهاجرت و نژادپرستی

در جریان جنگ جهانی اول هیستری ضد آلمانی در کانادا منفجر شد و متوجه مهاجرانی شد که در کشورهای دشمن کنونی متولد شده بودند. اما این هیستری شامل حال خارجیانی که در کشورهای متفقین کنونی متولد شده یا به عنوان شهروندان دولت‌های متفقین به کانادا آمده بودند، نیز شد. علی رغم احتیاج نظامی کانادا به نیروی نظامی، مسئولین بریتانیا و کانادا احساس کردند که خارجیان در هنگام نیاز متعلق به ارتش‌های خارجی هستند. بنابراین، گروه‌هایی مانند ایتالیایی‌ها، صربستانی‌ها، لهستانی‌ها و برخی از یهودیان تشویق شدند تا به ارتش کشورهای زادگاه‌شان باز گردند یا در گردان‌های خاص اتباع کشورهای متفقین ارتش بریتانیا سازماندهی شوند. بسیاری از یهودیان، مقدونی‌ها و اوکراینی‌ها به صورت داوطلبانه به ارتش کانادا پیوستند، چون ارتش ملی نداشتند.

زمانی هزاران مهاجر در کانادا مکانی را برای خود و خانواده‌های‌شان پیدا می‌کردند، اما اکنون سیاست و مدیریت مهاجرت کانادا، که به دلیل ضرورت‌های اقتصادی اجازه‌ی ورود مردم جنوب و شرق اروپا به کانادا را می‌داد، نمی‌توانست به اندازه‌ی کافی برای پذیرش سایر مهاجران انعطاف نشان دهد. به نظر می‌رسد که مالیات‌های بالا، مالیات بر زمین، توافقات محدود دو جانبه و محدودیت‌های سفر، مهاجرت آسیایی‌ها را ممنوع می‌کرد. مسئولین کانادایی اجازه سکونت مهاجران زن آسیایی را صادر نمی‌کردند، چون می‌ترسیدند که این قضیه مردانی را که به صورت موقت در راه آهن و معادن کانادا کار می‌کردند، برای اقامت دائم تشویق کند یا حتی، مهم‌تر از آن، نسل بعدی “زرد پوست” خود را در کانادا پرورش دهند. در سال 1914 تقریباً 400 مهاجر هند شرقی سوار کشتی کوماگاتو مارو شدند و در حالی که مسئولین در حال مشاجره درباره‌‌ی آن‌ها بودند، در بندر ونکوور پیاده شدند. در این هنگام نیروی دریایی جدید کانادا برای اولین بار اقدام به اسکورت کشتی تا خارج از آب‌های کانادا کرد و بسیاری از ساکنان ونکوور به نشانه‌ی رضایت به تماشای این اقدام نشستند. در سال‌های 1910 و 1911 شایعه شد که گروهی از سیاهان قصد مهاجرت به آلبرتای مرکزی را دارند. نوه‌های بردگان آزاد شده، آن‌ها را در سرزمین خود در منطقه‌ی اوکلاهوما تحت فشار قرار دادند، در حالی که امیدوار بودند در آنجا زندگی جدیدی برای خود ایجاد کنند.

در آلبرتا نیز همان واکنش‌های عمومی و سیاسی فوری و قابل پیشبینی نشان داده شد. مسئولین فدرال در ابتدا یک الگوی ساده را در پیش گرفتند. هیچ بندی از قانون مهاجرت به طور خاص مانعی در پیش روی آمریکایی‌های سیاه قرار نمی‌داد، اما می‌توانستند (طبق قانون) به بهانه‌های پزشکی مانع دسترسی هر مهاجری به کانادا شوند. بنابراین، دولت به بازرسان مهاجرت و همکاران پزشک آن‌ها در مرز آمریکا دستور داد تا تمام سیاه پوستان را به دلایل پزشکی رد کنند. هیچ امیدی وجود نداشت. سیاه پوستان تهدید شدند که زمان و پول خود را در راه مهاجرت به کانادا هدر ندهند.

در نتیجه‌ی فروپاشی اقتصادی ناشی از رکود بزرگ، تشویق انتخابی دولت برای مهاجرت از فهرست نیازها خارج شد. پس مسئولین سعی می‌کردند که نه تنها باعث ایجاد انگیزه برای مهاجرت نشوند، بلکه از آن نیز جلوگیری کنند. در 1933 هیتلر در آلمان قدرت را در دست داشت و اگر کانادا و سایر کشورها قربانیان بی‌گناه را پناه می‌دانند، میلیون‌ها انسان نجات می‌یافتند. هرچند که بسیاری از کانادایی‌ها با ترکیبی از مهربانی با پناهندگان برخورد کردند، اما کابین فدرال، بسیاری از دیپلمات‌ها و سیاست گذاران مهاجرت، نسبت به فشاری هشدار دادند که پذیرش یهودیان و پناهندگانی که از آلمان فرار می‌کردند، ایجاد می‌کرد. در نتیجه تعداد اندکی از مهاجران توانستند از سد محدودیت‌های مهاجرتی کانادا عبور کنند.

رفع موانع قومی و نژادی

در پایان جنگ جهانی دوم (1945) قوانین مهاجرتی کانادا نسبت به سال‌های پیش از جنگ تغییری نکرده بود. با این وجود، تغییرات زیادی هم در راه نبودند. اما عواملی از قبیل رشد اقتصادی سریع پس از جنگ، بازار مشاغل رو به رشد و تقاضای نیروی کار، به تدریج مجدداً درهای کانادا را به روی مهاجران اروپایی، که از نظر سنتی در اولویت قرار داشتند، باز کرد. اما سرانجام کانادایی‌ها درهای کشورشان را به روی سایر اروپاییان هم گشودند. به هر حال، با شروع جنگ سرد، مهاجرت از اروپای شرقی متوقف شد. اتحاد جماهیر شوروی و متحدانش مرزهای مغرب زمین را بستند. اما تعداد فراوانی از مهاجران اروپای جنوبی، به ویژه ایتالیا، یونان و پرتقال وارد کانادا شدند.

در اینجا نکته دارای اهمیت این است که، برخلاف مهاجرت‌های دسته جمعی دوره‌های قبل، عوامل مهاجرت پس از جنگ عبارت نبودند از منابع کشاورزی یا صنایع استخراج منابع روستایی، از قبیل معدن یا صنعت چوب. پس از جنگ جهانی دوم کانادا به عنوان یک قدرت شهری و صنعتی ظاهر شد و بسیاری از مهاجران دوران پس از جنگ مشاغل بخش‌های تولیدی و ساخت و ساز را پر کردند، برخی مشغول ایجاد زیرساخت‌های شهرهای در حال توسعه شدند و سایرین، مهاجران باسوادتر، تقاضای شدید کانادا برای متخصصان حرفه‌ای و آموزش دیده را پاسخ دادند.

در سال‌های پس از جنگ تغییرات دیگری هم در مهاجرت به کانادا پدید آمدند. دولت‌های کانادا (فدرال و استانی) به تدریج در برابر فشارها برای ایجاد اصلاحات حقوق بشری برای نسل پیشین مهاجران و فرزندان‌شان تسلیم شدند. اکنون مهاجران پذیرفته شده به طور روزافزونی به طبقه‌‌ی متوسط و فعال سیاسی کانادا پیوسته بودند و همراه با سایر کانادایی‌ها در جنگ تلفات داده بودند، به همین دلیل در دوران پس از جنگ نیز پذیرش وضعیت طبقه‌‌ی درجه‌ی دو را در کشوری که برای محافظت از آن قربانی داده بودند، منکر شدند. آن‌ها تبعیضات قومی و نژادی بر ضد خود را تقبیح کردند و خواستار اصلاحات حقوق بشری شدند. البته نباید فراموش کرد که بسیاری از خود کانادایی‌ها هم در این راه با آن‌ها همگام شدند. آن‌ها به دولت‌ها فشار آوردند تا در حوزه‌هایی مانند استخدام، محل اقامت و آموزش قوانینی بر علیه تبعیضات نژادی، مذهبی و اصالتی قوانینی وضع کنند. همانطور که کانادا در حال غیر قانونی خواندن تبعیضات در داخل کشور بود، حاکمیت موانع نژادی، مذهبی یا قومی را نیز برای مهاجرت به کانادا رفع کرد.

در اواخر دهه‌‌ی 1960 آخرین آثار تبعیضات نژادی در مهاجرت به کانادا از قوانین و مقررات این کشور حذف شدند. به این ترتیب درهای کانادا به روی بسیاری از کسانی که قبلاً رد شده بودند، باز گردید. در سال 1971، برای اولین بار در تاریخ کانادا، اکثریت مهاجران را افراد با اصالت غیر اروپایی تشکیل دادند. از آن زمان تا کنون وضعیت به همین قرار بوده است. به همین دلیل کانادا صرفاً یک جامعه‌ی چند فرهنگی نیست، بلکه همچنین به اندازه‌ای به یک جامعه‌ی چند نژادی تبدیل شده که حتی تصور آن برای نسل‌های ابتدایی کانادایی‌ها دشوار بود.

سیستم نقطه‌ای

این بدین معنی نیست که هر فردی قادر به مهاجرت و ورود به کانادا باشد. محدودیت‌های نژادی یا ملی رفع شده‌اند، اما کانادا هنوز از معیارهای سخت‌گیرانه‌ای برای تعیین افرادی که شایستگی ورود به کشور را دارند، پیروی می‌کند. در اواخر دهه‌ی 1960، کانادا یک سیستم نقطه‌ای برای تعیین افراد لایقی که برای مهاجرت به کانادا اقدام کرده‌اند، در نظر گرفت.

طبق این سیستم هر یک از متقاضیان امتیازاتی به خاطر سن، تحصیلات، توانایی مکالمه‌ی انگلیسی یا فرانسوی و نیازمندی‌های شغلی مهارت‌های متقاضی به دست می‌آورند. اگر متقاضی از سلامت خوب و شخصیت خوب و امتیازات کافی برخوردار باشد، می‌تواند پذیرش ورود به کانادا را برای همسر و فرزندان زیر 18 سال خود هم دریافت کند. اما افرادی که امتیاز کافی را کسب نکنند، رد خواهند شد. در این اواخر، کانادا روند خود را برای اولویت دادن به پذیرش مهاجران مستقل و ماهری که فوراً استخدام می‌شوند، اصلاح کرده است.

اکنون هر تازه واردی که اقامت کانادا را دریافت می‌کند، به نام “مهاجر وارد شده” شناخته می‌شود و تمام حقوق یک شهروند کانادا، به غیر از حقوق سیاسی از قبیل رأی دادن، را خواهد داشت. پس از گذشت چند سال (که اخیراً از پنج به سه سال کاهش یافته است) هر مهاجر وارد شده‌ای می‌تواند برای اخذ شهروندی کانادا اقدام کند و در صورت قبولی، حقوق سیاسی یکسانی با شهروندان کانادا دریافت خواهد کرد. به علاوه، مهاجران وارد شده، مانند شهروندان کانادا، می‌توانند برای حمایت از پذیرش اعضای درجه‌ی یک خانواده خود اقدام کنند. این امر زمانی قابل انجام است که اعضای درجه‌ی یک خانواده معیارهای لازم برای دریافت اقامت کانادا را نداشته باشند. حامی باید اطمینان دهد که شخصی که با حمایت او وارد کانادا می‌شود، به یک سربار اقتصادی برای جامعه کانادا تبدیل نمی‌شود. برای سالیان متمادی خانواده‌های تحت حمایت تنها گروهی بودند که پذیرش کانادا را دریافت می‌کردند.

اخذ پناهندگی در کانادا

پس از جنگ جهانی دوم تا کنون، پناهندگان و کسانی که به دلیل جنگ و خشونت مجبور به ترک کشور خود شده‌اند، بخش بزرگی از جریان مهاجرت به کانادا را تشکیل داده‌اند. در دوران کمبود نیروی کار پس از جنگ کانادا ده‌ها هزار انسان آواره را که به دلیل جنگ، خانه و کاشانه خود را از دست داده بودند یا در پایان جنگ، شهروندی کشورشان را از دست داده بودند و قصد بازگشت نداشتند، پناه داد. در میان افراد آواره می‌توان به یهودیان نجات یافته از هولوکاست، که هیچ جامعه یا خانواده‌ای برای بازگشت نداشتند، اشاره کرد. سایر آوارگان نیز از بازگشت به کشورهای‌شان، که تحت سلطه‌ی اتحاد جماهیر شوروی قرار گرفته بودند، سرباز می‌زدند. بسیاری از این افراد در کانادا ماندند و زندگی جدیدی برای خود ساختند.

در دهه‌های 1960 و 1970 کانادا به درخواست موج پناهندگان کشورهای تحت سلطه‌ی دیکتاتورها نیز پاسخ داد. پس از خیزش ناموفق مجاری‌ها در سال 1956 و شکست اصلاحات سیاسی در چک و اسلوواکی در اثر دخالت شوروی (سال 1968)، پناهندگان به سوی مغرب زمین گریزان شدند. در این هنگام کانادا با عدم توجه به روندهای مهاجرتی معمول خود، استثناهایی در نظر گرفت و برای پذیرش پناهندگان وارد عمل شد. در سال‌های بعد هم کانادا مجوزهای خاصی را برای پناهندگان سیاسی اوگاندا، شیلی و سایر کشورها صادر کرد. در هر کدام از موارد مزبور، پناهندگان به مثابه استثناهایی در قوانین مهاجرتی و بدون طی کردن روندهای معمول مهاجرتی پذیرفته شدند.

کانادا در سال 1978 یک قانون مهاجرتی جدید را تصویب کرد. طبق این قانون برای اولین بار تعهد کانادا نسبت به اهدای اقامت به پناهندگان تحت فشار و سرکوب، یعنی افرادی که در کشور مادری خود به صورت جدی تحت اذیت و آزار قرار می‌گیرند، تأیید شد. طبق این قانون، پناهندگان پذیرش کانادا را به عنوان یک استثنا دریافت نخواهند کرد. پذیرش پناهندگان اکنون بخشی از قوانین و مقررات مهاجرتی کانادا به شمار می‌آید. اما پذیرش پناهندگان همچنان برای مسئولین مشاجره آمیز و دشوار است.

در ظاهر پذیرش پناهندگان ساده به نظر می‌رسد. هر سال کانادا بخش کمی از تعداد کلی مهاجران را به پناهندگان اختصاص می‌دهد. اما دو راه بسیار متفاوت برای رسیدن پناهندگان به کانادا وجود دارد. اکثر آن‌ها با دقت در خارج از کشور انتخاب می‌شوند. هر افسر مهاجرتی کانادا، با همکاری سایر کشورها و آژانس‌های پناهندگی بین المللی، برای مصاحبه و گزینش پناهندگان از میان کسانی که به صورت موقت پناهگاهی در کشور دوم (معمولاً یکی از کشورهای همسایه) یافته‌اند، به خارج از کشور مسافرت می‌کند. این فرآیند معمولاً به طور مناسبی پیش می‌رود.

اولین برنامه‌ی پذیرش پناهندگان، که بر اساس این قانون جدید صورت گرفت، در اوایل دهه‌‌ی 1980 بود، یعنی وقتی که کانادا در استقبال از پناهندگان آسیای جنوب شرقی و به ویژه پناهندگان ویتنامی (که به نام “مردم قایق” شناخته می‌شدند) در میان کشورهای غربی پیشرو بود. تعداد فراوانی از مردم قایق از میان کسانی انتخاب شدند که با استفاده از قایق‌ها‌ی کوچکی از ویتنام گریخته بودند و سرانجام به امید یافتن یک خانه‌ی همیشگی جدید، خود را به اردوگاه‌های پناهندگی در تایلند یا هنگ کنگ رسانده بودند.

دیگر مسیرهای پناهندگی کانادا بحث برانگیزتر هستند. کانادا باید با افرادی تعامل می‌کرد که افسرهای مهاجرتی آن‌ها را در خارج از مرزهای کشور انتخاب نکرده بودند، اما به نحوی به کانادا رسیده و پس از ورود به خاک کانادا تقاضای پناهندگی می‌کردند. این پناهندگان از افرادی که پس از پیاده شدن از پروازهای بین اروپای شرقی و کوبا، که برای سوخت گیری مجدد در گاندر یا نیو فاوندلند به زمین می‌نشست، درخواست پناهندگی می‌کردند و همچنین مردان، زنان و کودکانی که از ترس جنگ و سرکوب از آمریکای مرکزی، آفریقا، خاورمیانه، شبه قاره هند و چین گریخته بودند، تشکیل می‌شد.

زمانی هر فردی که به کانادا می‌رسید، ادعا می‌کرد با ترس از سرکوب در کشور خود فرار کرده است و خود را پناهنده می‌خواند. در جهانی که اذیت و آزار و قتل‌های سیاسی بسیار معمول هستند، وظیفه‌ی افسران کانادایی این بود که صحت ادعای هر یک از پناهندگان را مورد بررسی قرار دهند. برای این منظور، کانادا یک فرآیند تشخیص پناهنده در داخل کشور را طراحی کرد. طبق این قانون اگر مدعی به عنوان یک پناهنده قانونی شناخته شود، حق ماندن در کانادا را خواهد داشت، در غیر این صورت مدعی دپورت خواهد شد.

دهه‌های 1980 و 1990

در دهه‌ی 1980 تعداد افرادی که به کانادا وارد شدند و برای دریافت پناهندگی اقدام کردند، افزایش یافت و فرآیند تشخیص دولت کانادا برای بررسی سریع درخواست‌ها جوابگو نبود. همچنین تمام کانادایی‌ها از مدعیان پناهندگی استقبال نمی‌کردند. برخی از کانادایی‌ها نگران بودند که برخی از مدعیان پناهندگی، از جمله افرادی که توانسته بودند از فرآیند تشخیص موفق بیرون آیند، در واقع پناهندگان قانونی نبوده و تنها به دنبال راهی برای کسب شهروندی کانادا بوده باشند.

برخی نیز پناهندگان را به سوء استفاده از سیستم پذیرش پناهندگان متهم می‌کردند و در برابر فرآیند تشخیص مهاجر و پناهنده، مانع تراشی می‌کردند. اما برخی دیگر استدلال می‌کردند که با اجازه دادن به ادعای پناهندگی افراد در خاک کانادا، در واقع این کشور فرصت گزینش و انتخاب خود از میان جمعیت پناهندگان خارج از کشور و انتخاب کسانی که شرایط بهتری برای حضور در کانادا دارند، را از دست می‌دهد. آن‌ها استدلال می‌کردند که باید کانادا پناهندگان را انتخاب کند، نه اینکه پناهندگان کانادا را انتخاب کنند.

در دهه‌ی 1980، وقتی که دو کشتی غیر قانونی محموله‌های مدعیان پناهندگی سیک و تامیل را در ساحل کانادا پیاده کردند، موضوع پناهندگی به یکی از مباحث جدی تبدیل شد. در میان ترس‌های بزرگ‌نمایی شده، پارلمان و مسئولین مهاجرت تصمیم گرفتند قوانین و روندهای پناهندگی را سخت‌گیرانه‌تر سازند. نتیجه‌ی این کار عبارت بود از ساده سازی و سخت کردن همیشگی فرآیند تشخیص پناهنده در کانادا و کاهش دادن زمان بین رسیدن مدعیان پناهندگی به خاک کانادا و جواب اداره‌ی مهاجرت. در حالی که اکنون برخی از کانادایی‌ها نگرانند که تغییرات پدید آمده به این معنی است که برخی از پناهندگان قانونی موفق به دریافت پناهندگی کانادا نشوند، مسئولین کانادایی می‌خواهند با همکاری سایر کشورها و شرکت‌های حمل و نقل مانع از رسیدن غیر قانونی افراد به خاک این کشور گردند. این تلاش برای عدم رسیدن مدعیان پناهندگی به خاک کانادا به نام “ممنوعیت” شناخته می‌شود.

در اواخر دهه‌ی 1980 و اوایل 1990، کانادا مسیرهای جدیدی را برای ورود مهاجران، به ویژه مهاجران دارای مهارت یا منابع مالی مهم، به کشور باز کرد. این جریان با شروع حکومت محافظه‌کار برایان مول رونی شروع شد. در این جریان از افرادی که آمادگی سرمایه گذاری در شرکت‌های بزرگ کانادایی را دارند یا مهارت‌های لازم برای راه اندازی یک کسب و کار پدید آورنده‌ی فرصت‌های شغلی جدید و ثروت را دارا هستند، برای مهاجرت به کانادا دعوت به عمل می‌آید. بسیاری از این دعوت دولت کانادا استقبال کردند.

در نتیجه، شمار مهاجران کارآفرین به صورت قابل توجهی افزایش یافت (حدود 6 درصد از تمام مهاجران). در این میان تعداد کثیری از مهاجران طبقه کارآفرین را هنگ کنگی‌ها تشکیل دادند. آن‌ها پس از کنترل هنگ کنگ توسط چین (سال 1997) به دنبال مکانی ایمن برای خود، خانواده و دارایی‌های‌شان بودند. طبیعی بود که بسیاری از آن‌ها به دعوت کانادا و فرصت سرمایه گذاری در این کشور پاسخ دهند. در نتیجه کانادا به مقصد اصلی مهاجران هنگ کنگی و سایر چینی‌ها و همچنین سرمایه‌های آن‌ها تبدیل شد. در بین سال‌های 1981 و 1983، سرمایه‌داران چینی به میزان 1/1 میلیارد دلار در اقتصاد کانادا سرمایه گذاری کردند. هنگ کنگ و سایر مهاجران چینی غالباً در مناطق شهری از قبیل ونکوور و تورنتو ساکن شدند (امروزه جمعیت چینی بزرگ‌ترین گروه مهاجران این مناطق را تشکیل می‌دهند). به هر حال، بسیاری از این مهاجران طبقه‌ی کارآفرین به زبان انگلیسی یا فرانسوی صحبت نمی‌کردند، به همین دلیل دولت کانادا شرایط سخت‌گیرانه‌تری را در مورد مدارک زبان اعمال کرد.

در دهه‌های 1980 و 1990 مهاجرت از آفریقا (آفریقای جنوبی، تانزانیا، اتیوپی، کنیا، غنا، اوگاندا و نیجریه) نیز افزایش یافت. برخی از این تازه واردها متخصصان دارای مدرک دانشگاهی بودند که به منظور یافتن شرایط کار بهتر به کانادا مهاجرت می‌کردند، اما اکثریت غالب عبارت بودند از پناهندگانی که از ترس جنگ، قحطی و عدم ثبات سیاسی و اقتصادی از کشورهای خود بیرون آمده بودند.

در دهه‌ی 1990، همراه با کاهش سرعت رشد اقتصادی مجدداً مهاجران کانادایی به عنوان موضوع مباحث عمومی مطرح شدند. این مسئله طبیعی بود، چون مهاجران تأثیری همیشگی بر جامعه‌ی کانادا داشته‌اند. در حالی که بسیاری از اقتصاددانان استدلال می‌کردند که کانادا، با نرخ نسبتاً پایین زاد و ولد و کمبود جمعیت، به تزریق جمعیت، انرژی، مهارت‌ها، سرمایه و قدرت خریدی که مهاجران با خود می‌آورند، نیاز دارد، سایر کانادایی‌ها در این مورد تردید داشتند. “اقتصاد جدید”، که موجبات نیاز روزافزون مشاغل به نیروی کار ماهر را فراهم آورده است، برخی را به این نتیجه رسانده که مهاجران، یا دست کم آن دسته از مهاجرانی که در گذشته مورد استقبال کانادا قرار می‌گرفتند، دیگر ضرورتی برای این کشور ندارند. برخی واهمه دارند که در صورت عدم ایجاد تغییر در مدارک مورد نیاز مهاجرت، مهاجرت مردم سایر کشورها به کانادا موجب خلق ثروت نشود، بلکه کمبود مشاغل با درآمد پایین موجود را پر کند. به علاوه، اکنون که مهاجران غیر اروپایی اکثریت غالب جمعیت مهاجران را تشکیل می‌دهند، برخی از کانادایی‌ها عدم سادگی تغییر شخصیت مناطق شهری کانادا و احتمال درگیری‌های نژادی را به میان می‌آورند.

در کانادا مشاجرات عمومی درباره‌ی مهاجرت به صورت مدنی برگزار می‌شود و قطعاً در این کشور از خشونتی که در رسیدن شمار فراوان مهاجران به کشورهایی مانند فرانسه و آلمان روی می‌دهد، خبری نیست.

مهاجرت به کانادا پس از 11 سپتامبر 2001

به عنوان پیامد مستقیم واقعه‌ی 11 سپتامبر 2001، تهدید تروریسم و موضوعات امنیتی، کانادا سیاست‌های مهاجرتی خود را سخت‌گیرانه‌تر کرده است. در ژوئن 2002، قانون مهاجرت و محافظت از پناهنده (IRPA) تصویب شد. این قانون محدودیت‌هایی را در پذیرش طبقات خاصی از مهاجران فقیر، نیازمند صلاحیت‌های بیشتر و مدارک مورد نیاز پدید آورد تا اولویت به کارگران دارای چند مهارت در بازار کارگری در حال تغییر داده شود.

با جایگزینی قانون مهاجرت سال 1976، قانون جدید قدرت مسئولین را برای دستگیری، بازداشت و دپورت ساکنان همیشگی متهم به مشارکت در فعالیت‌هایی که امنیت همگانی را تهدید می‌کند، افزایش داد. به علاوه، حکومت کانادا مدراک سخت‌گیرانه‌تری را برای پناهندگان و مهاجران طبقه‌ی کارآفرین معرفی کرد. اکنون طبقه‌ی کارآفرین برای مهاجرت به کانادا باید دست کم دارای پنج سال سابقه‌ی تجاری، سود سهام شرکت‌های بزرگ به میزان 500000 دلار و درآمد سالانه‌ی 50000 دلار باشند. این قانون جدید همچنین حقوق یکسانی را برای افراد همجنسگرا و غیر همجنسگرا در نظر گرفته است.

هرچند که محدودیت‌های جدیدی وضع شده‌اند، اما کانادا به عنوان یکی از مهاجر پذیرترین کشورهای جهان شناخته می‌شود. از سال 2001 تا کنون میانگین مهاجران تازه وارد کانادا بین 220000 تا 260000 در سال بوده است. طبق گزارش سال 2011 سرشماری خانوارهای ملی (NHS)، تقریباً 6775800 نفر از ساکنین کانادا در خارج از این کشور متولد شده‌اند. این آمار معادل 1 نفر در هر 5 نفر یا 6/20 درصد از جمعیت کل کانادا است. به علاوه، کانادا در بین کشورهای عضو گروه 8 بیشترین سهم را از لحاظ ساکنین متولد خارج از کشور خود دارد. این کشور توانسته است از آلمان و ایالات متحده پیشی بگیرد، که در سال 2010 به ترتیب رکورد 13 درصد و 9/12 درصد را کسب کرده بودند.

در بین سال‌های 2006 تا 2011، کانادا از بیش از 1162900 مهاجر استقبال کرده است. شرق آسیا و خاورمیانه با 661000 مهاجر، یا 9/56 درصد از تمام تازه واردها، همچنان بزرگ‌ترین نرخ مهاجرت به کانادا را دارند. اروپا نیز با 159700 مهاجر دومین منبع بزرگ مهاجرت به کانادا است، اما تنها 7/13 درصد از تمام تازه واردان اخیر را به خود اختصاص داده است. از سال 2006 به این طرف مهاجرت از آفریقا، حوزه‌ی کارائیب، آمریکای مرکزی و آمریکای جنوبی نیز افزایش یافته است. در حال حاضر، آفریقایی‌ها با 145700 تازه وارد یا 5/12 درصد از مجموع مهاجران اخیر، سومین گروه بزرگ مهاجران کانادا را تشکیل می‌دهند. در بین سال‌های 2006 تا 2011 مهاجرت از حوزه‌ی کارائیب، آمریکای جنوبی و آمریکای مرکزی هم افزایش یافته و مردم این مناطق 3/12 درصد از تمام مهاجران تازه وارد کانادا را پدید می‌آورند.

سرشماری خانوارهای ملی همچنین نشان می‌دهد که در این دوره فیلیپین بیشترین تعداد مهاجران را به کانادا فرستاده است. در سال 2011، 1/13 درصد از کل مهاجران تازه وارد فیلیپینی، 5/10 درصد چینی و 4/10 درصد هندی بوده‌اند. کشورهای ایالات متحده، پاکستان، بریتانیا، ایران، کره جنوبی، کلمبیا و مکزیک هم در بین 10 منبع بزرگ مهاجران قرار دارند. غالب تازه واردان آفریقایی از کشورهای الجزایر، مراکش و نیجریه هستند، در حالی که کلمبیا، مکزیک و هائیتی کشورهای اصلی مهاجران اخیر حوزه‌ی کارائیب، آمریکای مرکزی و آمریکای جنوبی را پدید می‌آورند. در میان کشورهای اروپایی هم بیشترین تعداد مهاجران از کشورهای بریتانیا، فرانسه و فدراسیون روسیه به کانادا وارد شده‌اند.

از سوی دیگر، اکثریت غالب تازه واردها (8/94 درصد) در نواحی شهری چهار استان انتاریو، بریتیش کلمبیا، کبک و آلبرتا سکونت گزیده‌اند. به ویژه سرشماری سال 2011 نشان می‌دهد 91 درصد از 6775800 نفری که در خارج از کانادا متولد شده‌اند، در یکی از 33 ناحیه شهری زندگی کرده‌اند، در حالی که 3/63 درصد افراد ساکن این نواحی متولد خود کشور کانادا هستند.

کانادای مدرن با ورود و مشارکت تمام مهاجران، که از مهاجران فرانسوی شروع شد و به تازه واردان بریتانیایی، مرکز اروپا، حوزه‌ی کارائیب و آفریقا تا مهاجران آسیایی رسید، بنیاد نهاده شده است. هرچند نژادپرستان چالش‌هایی را برای پذیرش و استحاله‌ی مهاجران تازه وارد برخی از گروه‌های خاص ایجاد کردند، ولی جامعه‌ی کانادا همیشه از ورود مهاجران استقبال کرده است. به علاوه، هرچند شرایط مهاجرت همواره بر اساس نیاز کشور به نیروهای کار و شرایط بین المللی مورد بازنگری قرار گرفته، اما مشارکت مهاجران در جامعه‌ی کانادا، قابلیت‌های آن‌ها برای سازگار شدن و علاقه‌ی آن‌ها به ایجاد جامعه‌ای بهتر در خاک کانادا، غیر قابل انکار است.

چنانچه تمایل دارید اطلاعات بیشتری در مورد کانادا کسب کنید، و یا قصد اخذ اقامت کانادا را دارید مطالب زیر را بخوانید. همچنین پس از مطالعه‌ی این مطالب اگر قصد اخذ ویزای تحصیلی به کانادا را داشتید، با گروه مشاوره‌ی آریا تماس بگیرید.
دلار کانادا
حقایقی درباره کانادا
استرالیا یا کانادا ؟ به کجا مهاجرت کنیم؟
بهترین دانشگاه های کانادا
نحوه‌ی اخذ ویزای تحصیلی کانادا در سال 2019
مدارک لازم برای ویزای دانشجویی کانادا
اقامت کانادا بعد از تحصیل
ساسکاچوان

2+

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

فهرست
Call Now Button

+


x